تبليغاتX
جنوبی
سلام .

ظاهرا" کمپانی گوگل بی خیال تحریم شده و سر لطف اومده .

اگر دوست داشتین از مترجم ۳۶ زبانه هم می شه استفاده کرد .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 11:55 قبل از ظهر |
سلام .


این عکس رو ببینین و برای گرفتن مجوز  ، هر چه سریع تر اقدام کنید

+ نوشته شده توسط سپهرداد در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 3:23 قبل از ظهر |
سلام .


عید سعید فطر بر تمامی مسلمین جهان علی الخصوص هموطنان عزیز  گرامی باد .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 6:23 بعد از ظهر |
سلام .


چند وقت پیش با قرار دادن مترجم همزمان 36 کاره ، سعی در بهبود وضعیت وبلاگمون بودیم ؛غافل از این که کمپانی محترم !! google  ، دو سه روز بعد ، بلاگفا رو تحریم می کنه .

بنابراین از دوستان عزیز وبلاگی شدیدا " عذر خواهی کرده و در خواست دارم که بنده رو با همین یک زبان تحمل بفرمایند !! .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 4:42 قبل از ظهر |

سلام .

 

پریشب داشتیم برنامه ی " ماه عسل " رو نگاه می کردیم .

مهمونای برنامه دو نفر از رتبه های برتر کنکور امسال بودند . رتبه های دوم و سوم رشته ی ریاضی .

در مورد کلاس های فوق برنامه و دوره های آموزشی قبل از کنکور ازشون سوال شد .

هیچکدومشون از اون کلاس های آنچنانی نرفته بودند .

نکته ی خیلی جالب این بود که هر دو نفرشون گفتند که از طرف اون کانون ها ، بهشون پیشنهاد شده بود که در ازای دریافت یک سکه طلا ، جلوی دوربین از کانون مورد نظر تعریف و تمجید کنن !!!

 

نتیجه ی اخلاقی   : این که .....!!.

 

بدلایل امنیتی اسامی کانون های مذکور سانسور شد !!! .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 4:17 قبل از ظهر |

چند سال پیش یکی از دوستام به نام  " علی " با یکی دیگه از دوستای نزدیکم ،  برای یه خونه ،  به طور اشتراکی ثبت نام کردن  که سهم علی دو دانگ شده بود ؛ که البته به شوخی بین خودشون می گفتند که قسمتی از آشپزخانه و تمام توالت مال علیه !!

چهار ، پنج سالی طول کشید تابالاخره توی اردی بهشت امسال خونه ها رو دادند .

چند روز پیش که علی عازم مسافرت بوده ، برای خداحافظی پیش دوستم می ره و به عنوان شوخی می گه که اگر از سفر برنگشتم ، برای سهم من یه فکری بکنین .

بچه ی دوستم یکدفعه بر می گرده و می گه : خب می کنیمش توالت عمومی !! و روش می نویسیم برای شادی روح علی ... !!!

 

 

نتیجه ی اخلاقی : اگر با کسی شریک شدین ،  تمام جوانب امر رو بررسی کنین !!

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |
سلام .


یکی دو ساعت پیش در حال بررسی میزان دانلود در کشورهای مختلف بودم که این آمار جالب  از پر بیننده ترین صفحات در کشور های مختلف رو از آقای بابک دهقان دیدم .

دعوت می کنم با هم این صفحات رو ببینیم  .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 1:11 قبل از ظهر |

سلام .

 

دیشب داشتم یه متنی رو می خوندم در مورد معجزه .

بعدش پیش خودم فکر کردم که چند بار خودم می تونستم معجزه کنم و نکردم ...

شما چطور ؟

 

این متن  " رهگذر "  رو بخونین و جواب سوالمو بدین .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 10:24 قبل از ظهر |

سلام .

 

 

به خاطر لطف بیش از اندازه تمام دوستان از سراسر دنیا ، که اصرار داشته اند تمام مطالب اینجانب رو به زبان مادری شون هم بخونند !!  ،  لذا با گذاشتن مترجم آن لاین ، در آن واحد با 36  ترجمه مختلف ، در خدمت دوستان هستم  .

فقط کافیه روی پرچم مورد نظرتون کلیک کنید تا ترجمه شده اش را سه سوته  تحویل بگیرید  !!! .

 

 

 

 

 

پ . ن  1: تنها اشکال کار در اینجاست که اگر نوشته ای به زبان محاوره باشه  ،   مترجم بدبخت کم میاره !!!

 

پ . ن 2 : دوستان عزیز وبلاگی ، در صورت تمایل ، روی کلمه ی  " ابزار مترجم "   کلیک کنند تا صفحه ی اصلی  " پارس تولز " باز بشه . بعد با استفاده از راهنمای اون ، بعد از تغییرات مورد نظر از قبیل رنگ بندی و سایز و سایر قرتی بازیهای معمول و غیر معمول ، کد اون رو بگیرند و در تنظیمات وبلاگشون قرار بدن .

 

پ . ن 3 : با تشکر از پارس تولز .

 

پ . ن 4 : نکته خیلی مهم و امنیتی رو در ادامه مطلب ببینید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 7:11 بعد از ظهر |

سلام .

 

محلی که من کار می کنم ، توی یه ساختمون سه طبقه ست ، طبقه آخر و تمام اونجا بوسیله پارتیشن بندی از هم جدا شده . از در که وارد شی ، سمت راست واحد ساختمون و سمت چپش واحد طراحیه .

یکی دو روز پیش ، داشتم با همکارم روی یه طرح کار می کردیم و من برای یه سوال رفتم پیش بچه های طراحی که یکدفعه یه آقایی با قد حدود 170 و وزن نزدیک به 100 ، سبیل هایی چخماقی و صدایی رعد آسا ، وارد سالن شده و سراغ واحد ساختمونوگرفت !!

یچه های طراحی زیر چشمی به من نگاه کردن !! اما من با کمال شجاعت ، با انگشت شصت ، به پشت سرم اشاره کردم !!! و ایشون با همون صدای رعد آسا از همون جا شروع به صحبت با همکارم کرد و هارت و پورت کنان راه افتاد رفت توی اتاقمون !!

خب از من چه توقعی داشتین ؟ یه وقت فکر نکنین رفتم اون یارو رو با اردنگی پرتش کردم بیرو نا !!! نه خیر !!

بنده با کمال آرامش ، رفتم طبقه همکف ، که از امور مالی در مورد پاس شدن صورت وضعیتمون جویا شم !!!

 

اینا رو همین جوری برای خودم نوشتم و اصلا " قصد نداشتم که شجاعتموبه رختون بکشم !!!

یه وقت هم فکر نکنین آدم نامردی هستما !!

.

.

.

.

 خیالم راحت بود .

 همکارم خود به خود صداش از اون یارو رعد آسا تره !!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 6:20 بعد از ظهر |

سلام .

ظاهرا" بنده به خاطر یک اهمال کاری بزرگ  ،  شدیدا" به خوانندگان عزیزی که در این مدت کوتاه با الطاف خودشون  ،  این حقیر رو به زندگی امید وارتر کرده اند بدهکارم .

این بدهی چیزی نیست غیر از " سلامی " که در اول پست هام نمی گذارم !!! .

پس ، اول ،  سلام .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |

                 حدود یک ساعت پیش با با دوستم " امیر " ، با جدیت تمام، توی کاتالوگهای ادوات آزمایشگاهی دنبال یه دستگاه خاص می گشتیم که ناغافل این کوچولوی خوشگل ، لابلای صفحات اونها توی چشم خورد .

حیفم اومد بقیه ی دوستان  تو تماشای تلاشش سهیم نباشند . این بود که ازش عکس گرفتم . اگر کیفیت عکسش زیاد جالب نیست ، به بزرگواری خودتون ببخشید .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |

هفته ی پیش موقعیتی دست داد تا برای بازدید از یک پروژه به جزیره ی زیبای ابوموسی سری بزنم .

در بدو ورود کمی گرما و شرجی هوا آزار دهنده به نظر می رسید که البته بعد از یکی دو ساعت به اوج خودش رسید .

در معیت همکارم ، به محل مورد نظر رفته و پس از بازدید ، به خوابگاه ایشان رفتیم .

هنگام عصر ، منظره دریا بسیار زبیا و فریبنده بود ؛ موج های آرام ، نسیم نسبتا" گرم  ، ساحل زیبا و رویایی و صد البته گوش ماهی های زیبا . که تعدادی به یاد دوستان جمع کردم .

ساحل دیگری که سر زدیم ، صخره ای بود .

عمق آب حدود سه متر و آب بسیار شفاف ؛ به طوری که کف دریا به وضوح دیده می شد .

چند تایی لاکپشت دریایی نیز با بازی خود دقایقی ما را سرگرم کردند . به گفته همکارم ، آنها سه تا هستند و پاتوقشان نیز همانجاست .

تعدادی ماهی رنگی نیز شنا کنان همان اطراف می چرخیدند .

شب هنگام بعلت نوسانات برق ، کولر خوابگاه ما دچار مشکل شد و از کار افتاد !!                                      جای شما نیز اصلا" خالی نبود !!

حالا بماند که شب را چه جوری به صبح رساندیم !!

روز بعد که به بندر عباس برگشتم ، به محض پیاده شدن از هواپیما و استنشاق هوای مرطوب بندر ، خدا را شکر کردم که هوای این شهر را این قدر لطیف آفریده است !!!

 

 

 

 

پ . ن 1 : واقعا" هوای گرمی بود و من از اینجا ، از تمامی پرسنل زحمتکش نظامی و انتظامی که در آن شرایط نفس گیر ، حافظ آب و خاک این مرز و بوم هستند ، صمیمانه قدر دانی کرده و برایشان آرزوی سلامت دارم .

 

پ . ن 2 : خودتون حساب کنید ؛ تو چله ی تابستون ( 15 مرداد )  ،  بندر عباس باشی و از خوبی هوا ، خدا رو شاکر باشین ( نسبت به ابوموسی ).

 

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 11:10 بعد از ظهر |

 

یکی دو ماه پیش داشتم مطالب موسیو گلابی رو می خوندم تحت عنوان  :                                              "  دستم به دامنت ! جورابتو بپوش،بستنی ات را لیس بزن !"    که  دیدم ایشون از موتور سرچ های گوگل شاکی بود .

علتش هم این بود که چه جوری با سرچ کردن جمله لیسیدن جوراب ، به وبلاگ ایشون رسیده بودند !!

پیش خودم کلی خندیدم و فکر کردم چه جوری میشه ؟

 تا این که پریشب داشتم توی وبگذر ، آمار بازدید های وبلاگمو با آمار چگونگی جستجو ها تطبیق می دادم که   دیدم ...

ای بابا .....

 یه نفربا سرچ کلمه  داستان های زیر شورتی به وب بنده رسیده !!!

حالا خودتون قضاوت کنین . تا حالا از من در مورد این جور مسایل بی ناموسی مطلب یا داستان خوندین ؟

یا این که در مورد لباس زیر و ماجراهای مربوط به اون  چیزی داشتم ؟

به خودم گفتم مردم از سر بیکاری چه وقتی رو میذارن که از این جور مطالب بدیع !! رو پیدا کنن تا بار       علمی شون بالا بره  .

بازم به قول موسیو :  شورتتو پات کن ! ، داستانتو بخون !

 

 

پ .ن 1 : امروز طی یک سری عملیات خدا پسندانه ، بعد از کم کردن حدود نیم کیلو گرم از وزن بدنم ، متوجه شدم که خوشبختانه میزان هموگلوبین خونم از 18 به 15 رسیده !!

 

پ . ن 2 : صبح توی اداره از حراست بنده رو خواستن و به عنوان نماینده ی شرکتمون بهم اطلاع دادند که تا اول شهریور ماه جاری فرصت داریم تا ظاهر خودمون رو با نصب کارت های تردد اصلاح کنیم !!

بنده هم با همون عنوان نماینده ی نسبتا"  تام الاختیار شرکتمون به مدیر امور مهندسی اطلاع دادم که به هیچ عنوان روم نمیشه که به مدیر عاملمون بعد از شصت و چند سال آبروداری و مدیریت عاملی یک شرکت بزرگ دولتی بیام و بگم ازما و علی الخصوص شما ، گواهی عدم اعتیاد خواستن !!

نه این که روم نشه ها ... این حیای ذاتی گاهی اوقات نمیذاره آدم حرفاشو بزنه !!

( از این جا و این تریبون از رییس محترم جهت اضافه کردن حقوق و مزایای اینجانب ، بعد از دو سال التماس دعا دارم ) !!

دنیا رو چه دیدین ؟ شاید رییسم این جا رو بخونه و به خواستمون جامه ی عمل بپوشونه !!

 

پ . ن 3 : لینک مربوط به اون پست " موسیو گلابی  " رو اینجا ببینین .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:51 قبل از ظهر |

از رسانه ها شنیدم که فرمانده ی پلیس راه استان اصفهان فرموده اند :

اگر پلیسی پیشنهاد پول از سوی رانندگان متخلف را رد کنند ،  سه برابر مبلغ پیشنهادی به آنها پرداخت می فرمایند. ولی این جور شخصی پیدا نمی شود .

 

حال از خوانندگان محترم  تمنا دارد ، معنی کلمه ی مجعول و نامانوس " نقدی "  را برای اینجانب معنی کرده و بنده را از عمری نادانی و گمراهی خلاصی بخشند !! .

 

 

 

بعد نوشت :

1 - این جوری باید هر ماموری یک دوربین فیلم برداری همراهش باشه !!

2 – گاهی اوقات تبانی با مامورا میتونه منافع زیادی داشته باشه !!

 

بعد تر نوشت  :

به قول سالی : سیلی نقد .....!!!

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 9:18 بعد از ظهر |

این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
تنها ورود گردن کج ، ممنوع !
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 3:19 قبل از ظهر |
 

 چند دقیقه قبل مادرم از تهران زنگ زدند و خبر سالم رسیدنشان را دادند.

هواپیمایشان از نوع توپولوف بود .

ظاهرا" بعد از پیاده شدن ازهواپیماُ  مسافران  از کاپیتان به خاطر سالم رساندنشان تشکر کرده بودند.

باید گفت :

از این که ما را نکشتید متشکریم !!

+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |

بابا جون ! دوست عزیز ! برادر گرامی ! همکار محترم !

چرا بی خود برای خودت و ما درد سر می تراشی ؟

چرا باعث شیوع انواع و اقسام بیماریها و جنگ و ... میشی ؟

چرا باعث افزایش آمار قتل و تورم و ... میشی ؟

مگه آزار داری ؟!!

میخوای زن بگیری ؟ بگیر !! ولی جون مادرت به عواقبش فکر کن !!

به میزان مهریه فکر کردی ؟

فکر نمیکنی باعث شروع یه سری مشکلات جدید بشی ؟

فرمودید ربطی نداره ؟

.

.

.

 میگید نه ؟

 پس رو ادامه مطلب یه کلیک بفرمایید !!! .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 10:29 بعد از ظهر |


 

رفتار من عادیست                     
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید : 
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری !
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال  از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود 
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
از این حال و هوای ساده و عادی  غیر

حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 

 با تشکر از  م .پارسا

 

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |

سلام بر همه ی دوستان عزیز .

الآن فهمیدم برای اعتراض به نام جعلی  " خلیج عربی "  در  "google earth "به تعداد 50000 امضای دیگه نیازه تا به یک ملیون برسه .

از تمامی دوستان التماس دعا دارم .

لینک مربوط رو اینجا ببینین

زنده باد ایران و ایرانی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |

متاسفانه در جریان سقوط هواپیمای توپولوف تهران - ایروان  تمامی سرنشینان این پرواز کشته شدند .

از این جا مراتب همدردی خود را با خانواده های قربانیان این حادثه اعلام میداریم

+ نوشته شده توسط سپهرداد در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 4:41 بعد از ظهر |

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم ، بسپارند به یاد

 

 

 

به یاد چهلمین روز درگذشت فرخنده عزیز

19 / تیر/88

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
چند روز پیش داشتم  " یادداشت های یک گلابی دیوانه " رو می خوندم .

توی یکی از پست هاش ( که الآن برش داشته !!! ) در مورد درست کردن لینکدونی گوگل ریدری مطالبی خوندم که برام هم جالب بود و هم جذاب .

چون امکانات اینجانب در حد عصر حجره !!! و امکان درست کردن اون لینکدونی برام وجود نداشت ، آخر الامر دست به دامن خودش شدم و ایشون هم سه سوته این کار رو برام انجام داد .

از این جا از ایشون تشکر می کنم و در ضمن چون اون پست مورد نظر بنده رو هم حذفش کرده اند ( احتمالا" از ترس این که بد آموزی بشه و تمامی اهالی وبلاگستان رو سرشون خراب بشند !!! )، لذا اون لینکو اینجا بخونینش .


پ . ن  1: یک وقت فکر نکنین دارم براش تبلیغ می کنم !!! نه خیر !!! بنده ی خدا خودش به اندازه ی کافی سرش شلوغه !!

پ . ن 2 :  تو گردنتونه اگراین مطالبو حمل بر پاچه خواری کنین !!!

پ . ن 3 : خود موسیو گلابی رو اینجا پیداش کنین .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 6:37 قبل از ظهر |
یکی دو ساعت پیش داشتم یک  "بنده خدای غریب " رو در مورد صبور بودن نصیحت می کردم .

بعدش با خودم گفتم : تو خودت چه قدر صبوری ؟

راستی ما چه قدر آدمای صبوری هستیم ؟



می تونین خودتونو جای من بذارین ...

ببینین در مورد شما چه قدر صحت داره ؟

اگه می خواین مقایسه کنین ، بقیشو توی ادامه ی مطلب ببینین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 6:50 بعد از ظهر |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 8:8 قبل از ظهر |
میدونین شهر هرت کجاست ؟

اگه نمی دونین خیالی نیست ولی اگه می خواین بدونین ، اینجا پیداش می کنین .

+ نوشته شده توسط سپهرداد در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 3:1 قبل از ظهر |

چند روز پیش داشتم توی صفحات رنگارنگ  " وب " می چرخیدم که یکدفعه چشمم به این موضوع خورد :        " چی شد که تغییر کردین " ؟  اثر " سالی "

بعدشم ایشون از تمامی کسانی که اون متن رو خونده بودن ، دعوت کرده بود که دلیل تغییر خودشونو بنویسن .

از اونجایی که دلایل زیادی برای تغییرات یه نفر پیدا میشه ، یکی دو روز فکر کردم تا این که بتونم مهمترینشو پیدا کنم .

اینم جواب به دعوت " سالی " :






وقتی مدرسه ای بودم ،هر کاری می کردم غیر از درس خوندن !!!

تموم درس خوندنم خلاصه می شد تو مواقعی که سر کلاس بودم !! فقط گوش می کردم و یاد می گرفتم . بعدشم که به خونه برمیگشتم ، فقط بازی و تفریح !!!

بنده ی خدا مادرم !!!


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |

دیشب صبرکردیم تا همه مون بیایم خونه و دور هم جمع شیم .

با روشن کردن یه شمع وتماشا کردنش تو سکوت به یاد تمام عزیزای از دست رفته مون فاتحه خوندیم .

بی صدا و بی ندا...

 

 

+ نوشته شده توسط سپهرداد در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:45 قبل از ظهر |

 

من اصولا" آدم سحر خیزی هستم .

صبح ها معمولا" ساعت پنج و نیم بیدار می شم و اولین کاری که می کنم اینه که کتری رو روی گاز میذارم !!

اونوقت هف هش !! تا چای دبش و بعدشم به خودم می رسم .

پدر اعتیاد بسوزه !!

اصلا" نفهمیدم که کی معتاد شدم !!.

.

.

.

اصلا" بذارین از اولش شروع کنم :

.

.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 11:4 بعد از ظهر |

بابام می گفت : فقط یک گناه وجود داره و اون دزدیه . هر گناه دیگه ای هم صورت بگیره دزدیه . حرفمو         می فهمی ؟

گفتم : نه بابا جون .

از بی صبری آهی کشید که گزنده بود .

بابا گفت : وقتی مردی رو بکشی ، زندگی را از اون دزدیدی ، حق زنش برای داشتن شوهر و حق بچه هایش را برای داشتن پدر دزدیده ای !!!

وقتی دروغ بگی ، حق طرف را برای دانستن حرف راست دزدیده ای !!

وقتی کسی را فریب بدهی ، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای !!

می فهمی ؟

وقتی یک ملت را ...

.

.

.

معجزه کن ، معجزه کن

که معجزه تنها دستکار توست

اگر دادگر باشی ،

که در این گستره

گرگانند

مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی ، آن که

دریدن نمی تواند

+ نوشته شده توسط سپهرداد در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 0:53 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM